بچه بودم فکر مي کردم خدا هم شکل ماست ....... مثل من، تو، ما، همه، اونيز موجودي دوپاست
در خيال کوچک خود فکر مي کردم خدا .............. پيرمردي مهربان است وبه دستش يک عصاست
مثل آقاجان به چشمش عينکي دارد بزرگ ............... با کلاه وساعتي کهنه که زنجيرش طلاست
يک کت وشلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي .......... حال و روز جيب هايش هم هميشه روبه راست
فکر مي کردم که پيپش را مرتب مي کشد .................... سرفه هاي او دليل رعد وبرق ابرهاست
گاهگاهي نسخه مي پيچد طبابت مي کند ............... مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست
فکر مي کردم که شبها روي يک تخت بزرگ ............... مثل آدمها ومن در خوابهاي خوش رهاست
چندسالي که گذشت از عمر من، فهميده ام ................... اوحسابش از تمام عالم وآدم جداست
مهربانتر از پدر، مادر،شما،آقابزرگ ...................... اوشبيه هيچ فردي نيست، نه! چون او خداست
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/05/22ساعت 2 بعد از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
گفتی عاشقمی،
گفتم دوستت دارم
گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم،
گفتم من فقط ناراحت میشم
گفتی من بجز تو به كسی فكر نمی كنم،
گفتم اتفاقا من به خیلی ها فكر می كنم
گفتی تا ابد تو قلب منی،
گفتم فعلا تو قلبم جا داری
گفتی اگه بری با یكی دیگه من خودمو می كشم،
گفتم اما اگه تو بری با یكی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه كنم
گفتی ...
گفتم...
حالا فكر كردی فرق ما این هاست؟ نه
فرق ما اینه كه: تو دروغ گفتی، من راستشو.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/05/07ساعت 11 قبل از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
همه مدادرنگي ها مشغول بودند،به جز
مداد سفيد.هيچكس به او كار نمي داد.همه مي گفتند:تو به درد هيچ كاري نمي
خوري.يك شب كه مداد رنگي ها در سياهي كاغذ گم شده بودند،مداد سفيد تا صبح
كار كرد.ماه كشيد،مهتاب كشيد و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك و كوچكتر شد.صبح
در جعبه مدادرنگي جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد.
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني،آنگاه
كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني،آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي
كني،آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري،آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي
تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را
ناديده مي گيري،مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني
تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟!
قرنها قبل مردم عصر جاهليت دختران
نازنينشان را زنده بگور ميكردند واينك مردم عصر جاهليت مدرن دخترانشان را
زنده زنده در گور چال مي كنند،پدراني كه خواسته يا ناخواسته،با ايجاد
نكردن محيطهاي سالم وپاك براي دخترانشان،با بي توجهي و دريغ كردن محبت از
آنها ،باعث ميشوند تا اين محبت را از كوچه و خيابان گدايي كنند.اينگونه
پاكي ،معصوميت وعفت دختران جامعه ما زنده زنده در گــــور جهل و بي توجهي
پدران دفن مي شود و هنوز هم اين نـــداي قـــرآن در وجدان خفته بشريت بگوش
ميرسد كه :وَإِذَا الْمَـوْؤُودَةُ سُئِلَتْ «8» بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ
«9»
وآنگاه كه از دختر زنده به گور شده پرسيده شود ،
كه به كدامين گناه كشته شده است ؟
+ نوشته شده در شنبه
1388/04/27ساعت 11 قبل از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
نمي دانم چرا امروز واژه هايم خيس شده اند مثل آسماني كه امروز مي بارد.... و اينك باران بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند و چشمانم را نوازش مي دهد تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر كنم
|
| |
مكتب عشق
سيه چشمي به كار عشق استاد
به ما درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد
كاش در دهكده اي عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم
مختصر بود ..ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دل هاي مسافر هر شب
روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود!
بغض بزرگترين اعتراض است اگر بشكند ديگر اعتراض نيست التماس است.
هيچ وقت خط دلت رو مشغول دنيا نكن.شايد خدا پشت خط باشه!
وقتي خدا داشت بدرقم مي كرد بهم گفت:
جايي كه ميري مردمي داره كه ميشكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم تو تنها نيستي تو كوله بارت قلب مي زارم كه جا بدي
اشك مي دم كه همراهيت كنه
و مرگ كه بدوني برمي گردي پيشم
پس هميشه به يادم باش ......
معما
سقراط ميگه يوناني ها دروغ گو اند . خود سقراط يونانيه پس سقراط دروغ ميگه كه يوناني ها دروغ گواند . بنابراين يوناني ها راست گواند پس سقراط راست ميگه كه يوناني ها دروغ ميگن حالا شما بگين يوناني ها راست گو اند يا دروغ گو؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/12/05ساعت 4 بعد از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
در يک نظر سنجي از مردم دنيا خواستن نظرشونو راجع به کمبود غذا در ساير کشورها بگن. کسي جوابي نداد! مردم افريقا نميدونستن غذا چيه, مردم آسيا نميدونستن نظر چيه, مردم اروپا نميدونستن کمبود چيه, و مردم امريکا نميدونستن ساير کشور ها چيه
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/11/07ساعت 4 بعد از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
يارب آن نوگل خندان كه سپردي به منش
مي سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گرچه از كوي وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلك از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمي رسي اي باد صبا
چشم دارم كه سلامي برساني ز منش
كاش در دهكده ي عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش گر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
دنياي ما نمي تواند سادگي و بي ييرايگي را تحمل كند
دنيا براي جا دادن اين همه در خود گنجايش ندارد
بنابراين آن را ناديده ميگيرد.
با اين وجود، كودكي هرگز نميميرد....
چون در گذرم به باده شوييد مرا / تلقين ز شراب ناب گوييد مرا
خواهيد به روز حشر يابيد مرا / از خاك در ميكده جوييد مرا
چندان بخورم شراب كاين بوي شراب / آيد ز تراب چون روم زير تراب
گر بر سر خـاك من رسد مخموري / از بوي شراب من شود مست و خراب
مي خور كه به زير گل بسي خواهي خفت / بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت
زنهار به كس مگو تو اين راز نهفت / هر لاله كه پژمرد نخواهد بشكفت
+ نوشته شده در جمعه
1387/10/27ساعت 8 قبل از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
بعضی ها نردبان می گذارند تا به خدا برسند .در حالی که خدا پایه های نردبان را گرفته است تا نیفتند.
+ نوشته شده در جمعه
1387/10/27ساعت 8 قبل از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
تنها به یاد اوست که امشب بلند می شوند
تنها به یاد اوست که امشب امیدوار می خوابم
تنها به خاطر چشمهای سیاه اوست
که امشب مثل روز روشن است
روزی از تمام روز های دور مانده از چشم هایش دور می شوم



+ نوشته شده در جمعه
1387/10/27ساعت 8 قبل از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
+ نوشته شده در جمعه
1387/10/27ساعت 8 قبل از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|
غزه
غزه
غزه
غزه
غزه
غزه
غزه
غزه
غزه
غزه
غزه
+ نوشته شده در شنبه
1387/10/21ساعت 3 بعد از ظهر  توسط یه عاشق دیوونه
|